نويسنده
؛ ژان ژاك بدو، بنیانگذار و دبیرکل «جایزه بزرگ ادبیات و معنویت مدیترانه» — مدیر
وبسایت «مارِ نوستروم»
ای
مادران ایران، حافظه زنده زنان در برابر سرکوب
۰۲/۰۴/۲۰۲۶
نویسنده
نقد: مانون لوپز،
ای
مادران ایران، انتشارات انتروال، ۰۶/۰۳/۲۰۲۶، ۱۸۸ صفحه، ۱۸ یورو
گونهای
از نوشتن وجود دارد که از انتخاب میان «شهادتنامه»، « يادنامه» و «رمان» سر باز
میزند. کتاب «ای مادران ایران» که معصومه رئوف آن را به فاطمه اسلامی
(مشهور به مادر ابراهیمپور) تقدیم کرده است، به همین دستهی چالشبرانگیز تعلق
دارد. خواننده از درگاهِ یک زندگی معمولی وارد کتاب میشود: گرگان، شمال ایران، ۱۳۱۵ (۱۹۳۶)، خانوادهای متدین با پنج فرزند،
نمازها و مناسک روزانه؛ و در نهایت با این احساس از آن خارج میشود که گویی چهار
دهه سرکوب را از خلال صدایی یگانه پیموده است.
کتاب
مسیری طولانی و چندلایه را دنبال میکند. ابتدا نوبت به بلوغ سیاسی میرسد: این
برادر بزرگتر، ابوالفضل، است که سازمان مجاهدین خلق را به خانه میآورد؛ با
خواندن کتابهای ممنوعه، برادران و خواهرش را متقاعد میکند و حتی نوعی شورای
خانوادگی مبتنی بر عدالت برقرار میسازد. سپس انقلاب ۱۳۵۷ فرا میرسد که هفتههای نخستین آن با شور و
حالی روایت میشود که نویسنده از آن تبری نمیجوید. پس
از آن، نوبت به سرخوردگی میرسد: خمینی انقلاب را مصادره میکند، حجاب از مارس ۱۹۷۹ (اسفند ۱۳۵۷) اجباری
میشود و مخالفان به بند کشیده شده، شکنجه و اعدام میشوند. سرکوب با چنان خشونتی
بر مجاهدین فرود میآید که این خانواده را به نمونهای تمامعیار از آنچه رژیم بر
یک نسل روا داشت، بدل میکند.
سوگها
با نظمی پیاپی بر هم انباشته میشوند که در نهایت به یک «روند» شباهت مییابند؛ نه
به دلیل ضعف نویسنده، بلکه دقیقاً به این خاطر که هدف رژیم همین بوده است: حذف
نظاممند.
ابوالفضل در سپتامبر ۱۹۸۱ کشته میشود و پیکرش در خیابانهای
قائمشهر روی زمین کشیده میشود.
محمدمهدی، بیست ساله، در شب ۱۷ نوامبر ۱۹۸۱ با دستانی بسته و مشتی گرهکرده به
نشانه پیروزی اعدام میشود.
آسیه، در حالی که شش ماهه باردار
بود، شانزده ساعت در کنار همسرش عباس رخشانی مقاومت کرد تا آنکه پاسداران خانه را
با آر.پی.جی ویران کردند.
علیاکبر، محکوم به پانزده سال
حبس، سرانجام در قتلعام ۱۳۶۷ اعدام
شد. پدر خانواده نیز که از بازداشتهای مکرر بيمار
شده بود، در پنجاه و هفت سالگی درگذشت. نویسنده از تکتک آنها
تصویری زنده ارائه داده، آخرین سخنانشان را بازگو کرده و یادشان را با ظرافت گرامی
داشته است؛ گویی هیچیک از آنها تنها یک نام در یک لیستِ طولانی نیستند و هر کدام
جایگاهِ یگانهی خود را در متن دارند.
آنجا
که متن شگفتی میآفریند، در توصیف بسیج زنان و مادرانی است که بهطرزی منسجم
سازمان یافتهاند: جلسات
مخفیانه، جمعآوری کمکهای مالی و تقابل مستقیم با فرمانداران و حکام شرع. تا جایی
که به عریانترین کنش میرسیم: فاطمه اسلامی بیل را از دست یک پاسدار میقاپد تا
خود گوری درخور برای فرزندش مهدی حفر کند و از پذیرش عمق بیست و پنج سانتیمتری که
دژخیمان کافی میدانستند، سر باز میزند.
این شبکهی مادران در سراسر کتاب حضور دارد و
یکی از منحصربهفردترین دستاوردهای آن را رقم میزند: این اثر نشان میدهد که
چگونه مقاومت در فضاهایی شکل گرفت که رژیم میپنداشت صرفاً «خانگی» و خصوصی هستند.
نمیتوان
کتاب «ای مادران ایران» را خواند و از ماهیت عمیقاً جانبدارانه آن غافل ماند. این
کتاب به همان اندازه که یک شهادت است، متنی برای مشروعیتبخشی سیاسی نیز هست. نویسنده،
مجاهدین را همواره در میانهی هالهای از مِهر و ستایش جای میدهد؛ چنانکه مسعود
رجوی را «فرزند دلبند» مادر، و چهرهای روشن و نمادِ استواری میشناساند. معصومه
رئوف این جانبداری را پنهان نمیکند و بهدرستی نیز چنین میکند، اما خواننده نیز
باید بداند که این نوع نوشتار با محتوا چه میکند: جانباختگان را به مقام «شهید»
ارتقا میدهد، آنها را در یک تداوم حماسی ثبت میکند و از بلاغتِ « قهرمانسازی
انقلابی» بهره میبرد. قدرت کتاب دقیقاً در همین لحنِ پرشور
است؛ هرچند اگر کمی
بیشتر نسبت به خود تردید روا میداشت، شاید از نظر ساختاری سنجیدهتر میبود.
مادر
ابراهیمپور آرزو داشت در کنار فرزندانش به خاک سپرده شود، البته اگر روزی بتواند مزار
آنها را بیابد. او هنوز نمیداند آن مزارها کجاست. این کتاب، این «بیخبری» را
بازمیگوید، نامگذاری میکند و به عرصه
عمومی میآورد. شاید کارکرد اصلی کتاب همین باشد: نه خلاصه کردن یک زندگی، بلکه
جلوگیری از محو شدن آن در سکوتی که رژیم قربانیانش را در آن دفن میکند.
معصومه رئوف موفق به انجام کاری نادر
شده است: نوشتن کتابی مبارزاتی که خواننده را در میانه راه رها نمیکند، چرا که
پیش از هر چیز، او را به ملاقات با یک «زن» میبرد.

Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire